Sunday, December 21, 2014

اخلاق در نزد سید العرفاء محمد مصطفا / سخنرانی دکتر سروش


اخلاق سید العرفاء محمد مصطفا / سخنرانی دکتر سروش /
شب سالروز درگذشت پیامبر اسلام
05.11.2002 -  واشنگتن



Tuesday, December 9, 2014

فراموشخانه ی جانبازان اعصاب و روان




یونس (۱)؛
غرق در نقاشی هایش،
در فراموشخانه (۲) ی شهر.

(۱) جانباز سرافراز وطن، که پس از زخمی شدن ناشی از باران خمپاره در مرز مهران، حال و روز خوشی ندارد.
(۲) آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان نیایش.

امروز ، هجده آذر نودوسه، به آسایشگاه اعصاب و روان نیایش، به دیدار جانبازان سرافراز رفتیم. از آقا یونس تابلویی خریدم، و به دیوار اتاقم زدم. این عکس را هم با آن نوشته ی کوتاه در اینستاگرام گذاشتم. تابستان امسال هم یکبار بهشان سر زده بودیم ولی پس از آن پشت در حراست بنیاد شهید، ماندیم تا امروز، که آن هم از طریق پارتی و تلفن چند مسئول، اجازه ی بازدید گرفتیم.
از دیدار نخست، گزارشی نوشتم که در مجله ی نون چاپ شد. امشب جستجویی کردم درباره ی آسایشگاه، یافتم که سایت فاش نیوز، مطلب من را از روی مجله، تایپ کرده و در سایت گذاشته است.

به همین مناسبت، همان مطلب را نیز در وبلاگم منتشر می کنم.


« مگر سر زدن به جانبازان، مجوز هم می خواد؟ »
یک برادر سپاهی در بنیاد شهید از مادرم پرسیده بود! مادرم به بنیاد شهید رفته بود برای پاره ای کارهای اداری و امثالهم. شماره ملی مرا خواستند گفت نمی داند و وقتی به من زنگ می زند در دسترس نبودم. مادر یادش می افتد که به تازگی نامه ای از بنیاد شهید گرفته ام که شماره ملی من در آن درج شده است. شاید در این شش هفت سال اخیر که بیشترش را در خارج از ایران مشغول تحصیل بودم، این تنها نامه ای بود که از بنیاد درخواست کرده بودم. آن هم نامه ای به آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان جهت گرفتن اجازه ی بازدید و ملاقات با جانبازان. مادرم این را که به آن کارمند گفته بود، که پسرم به تازگی نامه ای گرفته، از همان نامه می توانید کد ملی اش را استخراج کنید. که این حرف مادرم موجب شگفتی آن پاسدار درجه دار حاضر در آن اتاق شده بود. آن فرد هم با چشمانی شگفت زده می پرسد‌ : 
- چی؟ مگر سر زدن به جانبازان، مجوز هم می خواد؟
- بله ظاهرا مجوز می خواد!
- به کجا داریم میریم؟این تذهبون؟ 
نمی دونم به کجا داریم میریم. ولی ما با همان نامه ی بنیاد شهید، که نوشته بود فلانی «فرزند شهید جهت بازدید از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان نیایش معرفی می گردد خواهشمند است طبق اولویت های این خانواده های معزز اقدام شود» به سعادت آباد بالاتر از میدان کاج در اول خیابان اوین رفتیم تا به این قهرمانان مهجور و مظلوم وطن سر بزنیم. 
نزدیک چهارده پانزده نفر از دوستان آمده بودند. وقتی همه آمدند وارد شدیم. نامه را از پیش فکس کرده بودم و هماهنگی های تلفنی انجام شده بود. دوستانم پیشتر زیاد آمده بودند لذا راه را بلد بودند. مسئول آسایشگاه هم که آمد برای راهنمایی، دوستان را شناخت و گفت شما که اینجا را می شناسید پس توضیحات اضافی نمی دهیم. 
چند جعبه شیرینی و چند باکس سیگار بهمن تهیه کرده بودیم. سه چهار جعبه شیرینی در دست بچه ها عیان بود ولی پاکت های سیگار در جیب هایمان پنهان. وارد شدیم. در حیاط محوطه مردانی را دیدیم که قدم می زدند. لباس های یکسان به تن داشتند. سبز کمرنگ و آبی کمرنگ. 
به سراغشان رفتیم. باهم شیرینی خوردیم. باهم سیگار کشیدیم. خودشان فندک در جیب هایشان داشتند. سخن گفتیم. تشنه ی حرف زدن بودند. ما گوش شنوا بودیم برایشان. انگار سالهاست حرف هایی در دل دارند ولی در سکوت می گذرانند. 
به سالن نقاشی رفتیم. برخی شان مشغول نقاشی بودند. یک استاد هم داشتند. از طبیعت بیجان گرفته تا کپی برخی از نقاشی های معروف مثل یک مقاشی ون گوگ. خوب کشیده بودند. نقاشی کردن آرامشان می کند.
دوباره که به حیاط آمدیم، برخی دیگر از سالن های استراحت شان بیرون آمده بودند و در حیاط راه می رفتند. به گرمی سلام ما را پاسخ می گفتند و خودشان را معرفی می کردند. مثلن می گفتند من فلانی از کرمان یا من حسین فلانی از تیپ فلان اهواز ،‌ من فلانی آرپیجی زن بودم.
 
پیرمردی از آن میان، ناگاه گفت : 
- لعنت بر صدام. مرگ بر صدام. 
انگار نمی دانست صدام مرده است. انگار در همان بیست و هفت هشت سال پیش مانده است.
- پسرم را شهید کردند. خودم در جبهه بودم که فهمیدم. توی یک عملیات موج انفجار از بلندی پرتم کرد کمرم شکست … وقتی توانستم به خانه برگردم که از چهلم پسرم هم گذشته بود. لعنت به صدام.
 
شیرینی در دهان و سیگار در دست، سخن می گفت. پرستاری آمد آرامش کرد. آن پیرمرد، روپوش آبی کمرنگ پوشیده بود. برخی دیگر روپوش سبز کمرنگ. پرسیدیم گفتند سبزپوش ها بیماری شان موقتی است. وقتی حمله عصبی دست می دهد مدتی اینجا می آیند برای درمان. روپوش آبی ها بیماری شان مزمن است. یعنی صعب العلاج. یعنی اینکه همیشه باید اینجا باشند. آن پیرمرد هم روپوش آبی به تن داشت. یعنی اینکه نمی تواند در خیابان راه برود. یعنی اینکه نمی تواند بفهمد که صدام مرده است و مردم به راحتی به کربلا می روند. یعنی اینکه نمی تواند بر سر مزار فرزند شهیدش برود. یعنی اینکه نمی تواند … اشک در چشمان بچه ها جمع شده بود. چقدر غمگین بود آنجا. 
به بخش رفتیم. همه ی آنها که در حیاط دیده بودیم با ما همراه شدند. بخش ها مثل بیمارستان بود. یک فضای ورودی داشت که مثل پذیرش بیمارستان بود که محل استقرار پرستاران بود. از آن فضای ورودی، درهایی به چند سالن بزرگ باز می شد که سالن هایی دراز بود که در دو طرف، تخت ها قرار داشت و وسط خالی بود برای رفت و آمد. شاید در هر سالن نزدیک ۲۰ تخت قرار داشت. برخی از جانبازان روی تخت هایشان خوابیده بودند، که با شیرینی سراغشان می رفتیم. برخی دیگر ما را میدیدند جلو می آمدند. چند نفری شکایت کردند که چرا دیر به دیر می آیید. گفتیم مجوز گرفتن کار سختی است. 
یکی دیگر ما را به جای مسوولان مملکتی اشتباه گرفته بود و تقاضای رسیدگی و امکانات داشت. آن یکی به او میگفت : «اینها دانشجو هستند. چیکار می تونن بکنن؟ انقدر این چیزا را نگو بهشان ». 
یکی دیگر می گفت من مرخص شده ام باید بروم. دیگری همش خودش را معرفی می کرد و باز معرفی می کرد. یکی خندان بود و همش می خندید. یکی دیگر توهماتی دیگر داشت … 
گفتند آقا محمود در بمباران تهران زخمی شده و صعب العلاج است و کلا در آسایشگاه اقامت دارد زیرا خانواده اش قادر به نگهداری از او نیستند.
شاید می بایست بیشتر قرص بخورند تا راحت تر بخوابند. تا دردسر کمتری داشته باشند.
 
در لابی ورودی طبقه ی زیرین جمع بودیم و همهمه بود و همه مشغول حرف زدن بودند. بچه ها مشغول خداحافظی بودند. یکی میگفت زود به زود سر بزنین. یکی دیگر چشمش دنبال آخرین نخ های سیگارهای بهمن جامانده در جیب بچه ها بود. که یکی فریاد زد : 
- باز به غیرت شماها. مسئولان اصلن نمیان اینجا. 
گفتم : ان شاالله میان 
- نه! نمیان! 
عصبانی شده بود. گفتند آقا ذوالفقار است. فرمانده لشکر بوده. گفتند دو تا نوه دارد و وضع مالی اش هم خوب نیست. روپوش سبز به تن داشت. یعنی گاهی پیش خانواده است و گاهی اینجاست. ادامه داد :
- اگر می خواستند بیایند تا حالا آمده بودند!‌ اینجا ته دنیاست! کجا بیان؟ بلند نیستند کجاست! ما رو انداختن اینجا فراموشمان کنند!‌ اینجا فراموشخانه است!‌
 
فراموشخانه بود. ما هم فراموش کرده بودیم. مادران و پدران مان نیز فراموش کرده بودند. حتی محل آسایشگاه هم جایی از شهر است که در حاشیه است، و مردم از آنجا رد نمی شوند. حتی بنیاد شهید و جانبازان هم فراموش کرده بود، زیرا هنوز تعبیر دقیقی از درصد جانبازی برای یک جانباز اعصاب و روان ندارند. مسوولان هم فراموش کرده اند. شاید آقا ذوالفقار اگر سالم بود الان پست و مقام مهمی داشت. شاید اگر آقا محمود که امروز دیوانه است، دیوانه نبود، الان جای آن مسئول بنیاد شهید نشسته بود.
آقا ذوالفقار به همراه چندتای دیگر ما را تا دم محدوده ی حیاط ورودی آسایشگاه همراهی کردند. سیگارهای آخر را آتش زدیم و دو تا از جانبازان مشغول آواز خواندن شدند. یکی خوش صدا که غمگین می خواند و دیگری بد صدا که به یاد نامزدش ناهید، ترانه های عاشقانه می خواند. نامزدی که پس از مجروحیت، او را رها کرده بود. او هم همچنان در بیست و پنج سال پیش زندگی می کرد.
عکس یادگاری گرفتیم و رویشان را بوسیدیم و بیرون آمدیم. آسایشگاه بار دیگر در سکوتی همیشگی فرو رفت و جمع ما هم ساکت و بی صدا از هم جدا شد و هرکس به سمتی رهسپار شد. 
داشتم فکر می کردم که شاید اگه صرفا وجدان بیدار داشته باشی که هر از چند گاهی بخوای به جانبازان اعصاب و روان سر بزنی نمیتونی و نمی گذارند که سر بزنی و باید از هفت خوان رستم رد بشی! چگونه دین مان را به این قهرمانان ادا کنیم 
یاد حرفی از فرزند جانبازی اعصاب و روان افتادم که میگفت وقتی بابا را حمله ی عصبی می گرفت، تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که مادر و خواهرم را از خانه بیرون کنم و با چشم گریان کتک بخورم و فحش بشنوم و هیچ نگویم. مگر این کار سخت تر از جنگیدن و ایثارگری آنهاست؟

مهدی شادکار 
 

Friday, September 5, 2014

دهمین سالگرد سردار شهید حاج داود کریمی در بهشت زهرای تهران




دهمین سالگرد شهادت سردار جانباز شهید حاج داود کریمی در بهشت زهرای تهران برگزار شد




















مهدی شادکار
سیزده شهریور 1393
قطعه 29 بهشت زهرای تهران

Sunday, August 31, 2014

سی و شش سال از ربوده شدن امام موسی صدر هم گذشت



سی و شش سال از ربوده شدن امام موسی صدر گذشت و همچنان بشریت از وجود یک مصلح اجتماعی بی بهره است. سی و شش سال پیش، صاحبان زر و زور و تزویر در ممالک عربی، مانع بزرگ منافع شخصی شان را اینچنین از صحنه ی روزگار بدر کردند، تا بتوانند سیطره ی خودشان را بر ملت های مستضعف حفظ کنند، رهبر ممالک عربی و دنیای اسلام شوند، جای پیامبر بنشینند، البته ناخواسته جای معاویه بن ابی سفیان نشستند. یک عمر چاپیدند و خوردند و ضعیفان و مخالفان را کشتند و در بند کردند تا سرنوشت، آنها را نیز به بدترین مرگ ها به درک واصل کرد. 
ولی مردمان آزاده و محروم لبنان، از هر دین و آیینی، مصلح و دوستدارشان، آقا موسا را فراموش نمی کنند. نام امثال قذافی ها و صدام ها لجن مال تاریخ شد، درحالی که نام امام موسی صدر، به نیکی همچنان بر سر زبانهاست، و دست های مردمان بسیاری، به دعاست، برای سلامتی و بازگشت ایشان.
ان شاالله که امام محرومان، زنده و سلامت هستند و باز خواهند گشت. 

Wednesday, July 30, 2014

سی و سومین سالگرد شهادت پاسدار شهید محمد سعید شادکار





مادر و همسر شهید


مهدی شادکار
هشت مرداد 1393
قطعه 25 بهشت زهرای تهران

Thursday, July 24, 2014

اسرائیل شر مطلق است / امام موسی صدر


Israël Israel اسرائیل ישראל 
est le mal absolu par excellence.
is the absolute ultimate evil.
ישראל היא רוע מוחלט
هو الشرّ المحض
 
Mussa Sadr, 1978
موسی الصدر 1978

اسرائیل در جبهه ی یزید است / امام موسی صدر


وقتی انسان معاصر درمي يابد كه نبرد امام حسين با گذشته و آينده پيوند دارد، درنگ مي كند و در برابر دو جبهه مي ايستد تا صف خود را انتخاب كند. اگر بخواهيم هر دو جبهه را بشناسيم، بايد بدانيم هر كدام ويژگيهاي خود را دارد. ويژگيها روشن است. آيا كسي هست كه شك كند اسرائيل ظالم است؟ اسرائيل فلسطين را اشغال و مردم را آواره و بيگناهان را نابود كرده است. به بهانة حمايت از خود، اشغال را ادامه ميدهد و فكر جهاني را با استعمار و استثمار و استحمار به بيراهه برده است.

بنابراين، ما مستضعف هستيم. اسرائيل در جبهه يزيد است؛ جبهه باطل، جبهه ستم پيشگان، و ما در جبهه مستضعفين هستيم؛ جبهه حسين ...

سخنرانی امام موسی صدر در مجتمع آموزشی عاملیه لبنان در تاریخ 1975/1/20
منبع : کتاب سفر شهادت ، ص 37 و 38

Tuesday, July 22, 2014

قدر و عبادت / سخنرانی دکتر سروش

قدر و عبادت
 سخنرانی دکتر سروش در مرکز اسلامی ولیعصر تورنتو
رمضان المبارک ۲۰۱۴


احیا شب قدر از زبان امام موسی صدر




تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ. سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ. این نگاره ای که در این سوره به تصویر کشیده شده است، شکوه این شب را تبیین می کند؛ شکوهی که فراتر از ادراک ماست: " و ما ادراک ما لیلة القدر". شبی که ملائکه و روح به امر خداوند به زمین می آیند و شبی که تا صبح در آن سلام و درود است. شب عظیمی است، آن را غنیمت شمارید. بنابر یکی از تفاسیری که گفتیم، شب نزول قرآن است؛ شب مشخص شدن حلال و حرام، شب مشخص شدن همه چیز، شب تشریع الهی و سعادت جاودانگی بشر، شب سلام، سلامی و آرامشی که جز با اجرای احکام الهی حاصل نمی شود، شب قانون الهی و قرآنی. بنابراین، اگراین شب را گرامی و خاطراتش را زنده نگه داشتیم، با این مناسبت پیوند می خوریم و در فضای آن به سر می بریم و عزم و تلاش و همت خود را باز می یابیم تا در این خط باقی بمانیم؛ خط سلام و صلح و خیر و فضیلت، خطی که بر اثر والایی مقام فراتر از ادراک ماست.

گفتیم که شب قدر بر اثر روزه و ریاضت های معنوی شب کمال آدمی است. نیز گفتیم که این شب، شب استجابت دعاست. به هر روی، شبی عظیم است که در آن جلال و عنایت الهی و توجه ربانی چندان در آن است که در دیگر شب ها نیست. نخستین عظمت این شب در کلمه قدر متجلی است. پس از این قرآن از عظمت این شب با این عبارت تعبیر می کند: و ما ادراک ما لیلة القدر. و شبی که برتر از هزار ماه است و شبی که ملائکه و روح به زمین نازل می شوند و شبی که تا سحرگاه همه سلام و درود است. این همه وصف و نتایج به سبب جایگاه این شب است. پس احیا و قدر دانستن این شب سودمند و ضوری است و این اعمال سبب بازگرداندن درک و نشاط و شور دینی در امت است. از همین رو، پیامبر اسلام احیای این شب را از برترین اعمال دینی می داند و دعا در این شب از پر فضیلت ترین کارهاست. اما وقتی از پیامبر پرسیدند که آیا عملی هست که برتر از دعا در این شب باشد؟ پیامبر پاسخ داد که طلب دانش در این شب برتر از دعاست. این را برای جوانانی می گویم که دانش می اندوزند تا بدانند که درسشان و تعلمشان برتر از دعاست، زیرا دعای حقیقی در علم است.
برای زندگی، ص 284 و 285

Friday, July 18, 2014

شب قدر / سخنرانی دکتر سروش



شب قدر / سخنرانی دکتر سروش /
واشنگتن شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

دانلود

Saturday, April 5, 2014

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو،اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن


۱۳۰۰۰ روز گذشت /

از ربوده شدن امام موسی صدر ۱۳۰۰۰ روز گذشت


سی و پنج سال و اندی از ربوده شدن امام موسی صدر و همراهانش در لیبی توسط قذافی در تاریخ ۹ شهریور ۱۳۵۷ / ۳۱ آگوست ۱۹۷۸ می گذرد. امروز برابر با ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ، می شود ۱۳۰۰۰ روز که از ربوده شدن آقا موسی می گذرد. ۱۳۰۰۰ روز و ابهام در سرنوشت ایشان، پس از توطئه ای ننگین که سران کشورهای عرب در آن زمان، همه در این جنایت بر علیه بشریت نقش داشتند چرا که امام موسی صدر بر ملت های آزادی خواه و محروم نفوذ داشت زیرا نفس اش مسیحایی بود برای ملت های محروم ، چرا که مردمان خموده و ستم پذیر و محروم را از نو زنده کرد، و آزادی خواه و با عزت پرورش می داد، نه ذلیل و خوار و توسری خور و ظلم پذیر.

۱۳۰۰۰روز با ابهام در سرنوشت آقا موسی و همراهانش گذشت. هرچه سردمداران زر و زور و تزویر و سلطه بر مردمان، خواستند با گذر زمان، یاد آقا موسی را از اذهان پاک کنند، ولی مردمان آزاده و آرمانخواه و عدالتخواه همواره از او به نیکی یاد می کنند، که در میان مردم بود و شفیق و دلسوز محرومان، حال آنکه حاکمان سلطه جو، همچون قذافی، می میرند و چه بسا نامشان فراموش شود یا اینکه نامشان به ظلم و ستم به محرومان در تاریخ نقش بندد.

مهدی شادکار
۱۶ فروردین ۱۳۹۳


Thursday, March 27, 2014

زیارت اهل قبور در سه مرحله


 
این همه سال که با مادربزرگم [۱]  — که «مامانی» صدایش می کنم — هر زمان که به بهشت زهرا آمدیم — مثل همین امروز — در رفتار مادربزرگ یک نظم یکسان دریافتم.

یک

اول از همه می گوید به قطعه شماره ۱۰ برویم بر سر مزار شوهرش و پدربزرگم
[۲] که سال ۱۳۵۴ درگذشته است. آنجا همیشه صندلی اش را بالای مزار باز می کند، می نشیند. در همین حال، مرا به شوهرش معرفی می کند و می گوید «آقای مهندس ، نوه ات است پسر سعید، براش دعا کن» و درحالی که من سنگ مزار را می شویم، قرآن می خواند، و گاهی هم از قرآن خواندن دست می کشد تا دو شاخه گل را که برای آقاجان کنار گذاشته پرپر کند و روی مزار بپراکند.

دو

سپس به قطعه ۱۳ می رویم بر سر مزار مادر مادربزرگم
[۳] ، که سال ۱۳۵۶ از دنیا رفته است. پروسه ی معرفی و اینها مشابه است : «بی بی جان ، آقای مهندس پسر سعید عزیزت، نتیجه ات، آمده ، براش دعا کن.» مامانی معمولا کنار مزار مادرش نمی نشیند. ایستاده فاتحه می خواند. قرآن هم نمی خواند. مادر می گوید و اشک می ریزد. شاید تحمل ندارد زیاد بر سر مزار مادر بایستد. معمولا پنج تا شش دقیقه. یک شاخه گل هم پرپر می کند و روی مزار می ریزد. می گوید : «بریم دیگه مهدی جان دیر شد ... »

سه

همیشه مزار پسر شهیدش [
۴] را برای آخر می گذارد. قطعه ۲۴ ورودی دارد و اجازه ورود به همه خودرو ها نمی دهند. از دور کارت بنیاد شهیدش را نشان سرباز می دهد و سرباز کنار می رود و داخل می رویم.
مامانی همیشه نصف شیشه گلاب، چهار پنج شاخه گل رز و خیرات، برای مزار پسر شهیدش نگه می دارد. صندلی هم که باید باشد. خودرو را پارک می کنم و تا مامانی عصا زنان بر سر مزار برسد، من سنگ را شسته ام، گل را پرپر کرده روی مزار پراکنده ام و صندلی مامانی را نیز در جای مناسب جاسازی کرده ام.
به ردیف هفت که می رسد، از دور بلند سلام علیک می کند : « سلام سعید عزیزم. با پسرت مهدی آمده ام ... »
و مهمانی اصلی امروزش آغاز می شود ...

مهدی شادکار
نخستین پنجشنبه ی سال ۱۳۹۳
بهشت زهرا - تهران

[۱] عالمتاج سلیمانیها
[۲] محمد یوسف شادکار
[۳] بی بی خانم سلیمانیها
[۴] شهید محمد سعید شادکار
 
پی نوشت یک : صندلی مامانی در عکس مشخص است.
عکس : قطعه ۲۴ بهشت زهرا
منبع عکس : اینجا انستاگرام خودم

Thursday, March 20, 2014

به یاد شهید علی اخلاصمند

کتاب حافظ قدیمی مرحوم پدربزرگ، حاج میرزا قاسم اخلاصمند را ورقی زدم، به این صفحه رسیدم. ایشان در فراق پسر شهیدش، تفألی به حافظ زده بودند که این شعر آمده بود که با خودکار علامت زدند و در اعلامیه سالگرد شهادت هم آنرا آورده اند.
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد


لحظات تحویل سال به یاد دایی ام شهید علی اخلاصمند و پدربزرگم هستم.
فاتحه مع الصلوات


مهدی شادکار
نوروز هزار و سیصد و نود و سه


Thursday, January 23, 2014

تجمل گرایی ویژگی کافران است


ظاهرا جمله ی معروف سید جمال الدین اسد آبادی در قیاس ایران و غرب، همچنان صادق است! اسد آبادی گفته بود « در ايران مسلمان ديدم ولی مسلمانی نديدم . در اروپا مسلمان نديدم ولی مسلمانی ديدم

پس از پنج شش سال زندگی در فرانسه، همکنون در ایران، در قیاس با فرانسه، کافران را بیش از مومنان دیدم!
تجمل گرایی و منفعت طلبی بیداد می کند! تازه، عرف هم شده است! طوری که همه باید به آن تن دهند! و دیگر جایی برای عدالت اجتماعی و اخلاق نمی ماند!
ما تن نمی دهیم و با آن مبارزه می کنیم. تجمل گراها و منفعت طلبان را هم مصداق کافران در آیه ی ۲۱۲ سوره ی بقره می دانیم!

زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَيَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ اتَّقَواْ فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَاللّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ ﴿ بقره ۲۱۲﴾

زندگی دنيا برای كافران زينت داده شده است، از اين رو افراد با ايمان را (كه گاهی دستشان تهی است)، مسخره می كنند، در حالی كه پرهيزكاران در قيامت بالاتر از آنان هستند، (چرا كه ارزشهاي حقيقی در آن جا آشكار می گردد، و صورت عينی به خود می گيرد) و خداوند، هر كس را بخواهد بدون حساب روزی می دهد. (بقره ۲۱۲)

و به یاد این سخن از میرحسین عزیز افتادم، که همواره دغدغه اش عدالت اجتماعی و مستضعفان این جامعه بوده است : 

«ما با مرفهینی مخالف هستیم که در میان مشکلات مردم رژه تجمل می روند و با خودروهای چند میلیونی حالت سرکوب روانی را در قشرهای پایین جامعه ایجاد می کنند.» - میرحسین موسوی / ۲۵ بهمن ۱۳۸۷ / مسجد نازی آباد

م.ش.
بهمن ۹۲
کرج